افراد آنلاین : 0
قصه زیبای بابا برفی
قصه زیبای بابا برفی,آدم برفی,قصه ی کودکانه
     آن سال زمستان، زمستان سختی بود: درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه. آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود. همه جا سفید بود، […]...
قصه ی جالب کتابهای شلخته
قصه کتابهای شلخته,قصه کودکانه,قصه برای کودکان,داستانهای کودکانه,
    امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل اینکه این کتابها هنوز کتابخانه ندیده بودند. چه کارهایی می کردند. بلند بلند می خندیدند. همدیگر را هل می دادند. حوصله نداشتند سر جایشان منظم قرار بگیرند. یک دفعه توی قفسه ها دراز می کشیدن...
قصه ی زیبای دُم قشنگ، روباه شکمو
شعر کودکانه,قصه کودکانه,قصه روباه شکمو,
  یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی […]...
مورچه ی پا شکسته
شعر مورچه ی پا شکسته,شعر کودکان,شعر برای کودکان
  اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه… اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار […]...
داستانهای دخترک آواز خوان
دخترک آواز خوان,قصه کودکان,قصه کوتاه کودکانه,قصه کودکانه تصویری
     یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند. دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با […]...
داستان بسیارزیبای پولک طلا و نفس کشیدن قورقوری
قصه,قصه کودکانه,قصه برای کودکان
پولک طلا کمی فکر کرد و با خوش‌حالی به قورقوری گفت: «من این رو نمی‌دونستم. ممنونم که به من گفتی. من، امروز، از تو یه چیز جدید یاد گرفتم.» یکی بود یکی نبود. در یک برکه پر از آب، یه ماهی کوچولو بود به اسم پولک طلا که همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. او، دوستان زیادی […]...
عادت بد غرغر کردن
داستانهای کودکانه,قصه کودکانه,سرگرمی
اون روز مادربزرگم خونه ی ما بود. اومده بود تا چند روزی پیش ما بمونه. اون خیلی مهربونه و ما همه خیلی دوستش داریم و بهش احترام می گذاریم. اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف کنم. از مدرسه اومدم. گفتم: […]...
مطالب اخیر
مطالب تصادفی
نوشته‌های تازه
پربيننده هاي تفريح24
طراحی گرافیک و کدنویسی پوسته : آریا تم