افراد آنلاین : 0
حکایت “دعوا بر سر انگور”
ترشی انگور, درست کردن ترشی انگور
حکایت “دعوا بر سر انگور” چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترک, رومی و ایرانی, مردی به آنها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» بخریم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می‌خواهم, ترک گفت: بهتر است «اُزوُم» بخریم. رومی گفت: دعوا نکنید! استافیل می‌خریم, آنها به توافق نرسیدند. هر چن...
حکایتی زیبا از لقمان حکیم
طبیعت, جاده
حکایتی زیبا از لقمان حکیم  ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﮔﻮﯾﺪ: رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ؛ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بوﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮ...
داستان مرد زاهد و ریاکاری
داستانک,داستانهای کوتاه
داستان مرد زاهد و ریاکاری   حکایت مرد زاهد و ریا کاری مرد زاهدی، روزی به مهمانی شخصیتی بزرگ رفت. هنگام غذا خوردن فرا رسید. زاهد از عادت همیشگی غذا کمتر خورد . بعد از غذا، نوبت نماز خواندن رسید. مرد زاهد به نماز ایستاد، اما بر خلاف همیشگی، نماز را طولانی به جا آورد. […]...
بهلول و شستن لباس
بهلول,داستانهای بهلول,حکایت,بهلول و شستن لباس
  بهلول و شستن لباس   ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟ بهلول جواب داد : بازچرک خواهد شد ! گفتند : مرتبه دوم بشوی . بهلول گفت : باز هم چرک خواهد شد ! گفتند دوباره بشوی ! بهلول گفت :معلوم می شود که من برای لباس شستن دنیا آمدم . منبع:cloob.com […]...
بهلول و چوب زدن او بر قبرها
بهلول,بهلول و چوب زدن,حکایت,حکایت آموزنده,حکایت جالب
بهلول و چوب زدن او بر قبرها   نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد. گفتند: چرا چنین مى کنى؟ بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: باغ من ، خانه من ، مرکب من و… ولى حالا همه را […]...
حکایت خواندنی: خدا چه می خورد؟!
حکایت,حکایت خدا چه می خورد,حکایت جالب,حکایت های آموزنده
حکایت خواندنی: خدا چه می خورد؟!   حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی […]...
حکایت از افلاطون
حکایت از افلاطون,افلاطون,داستانهای افلاطون,داستانهای آموزنده از افلاطون
   زشتی و زیبایی روزی، آدم نادانی که صورت زیبایی داشت، به « افلاطون» که مردی دانشمند بود، گفت: ” ای افلاطون، تو مرد زشتی هستی”. افلاطون گفت: « عیبی که بود گفتی و آن را به همه نشان دادی، اما آنچه که دارم، همه هنر است، ولی تو نمی توانی آن را ببینی. هنر […]...
باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
داستان,داستانهای خواندنی
    مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره […]...
حکایت آموزنده قرار ملاقات عاشقانه لیلی و مجنون!
حکایت,حکایت آموزنده,داستاهای آموزنده,داستان لیلی و مجنون
  روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد پس نامه ای به او نوشت و گفت: “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش” مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از […]...
داستان اعرابی و مرد فیلسوف نما
حکایت,حکایت آموزنده,حکایت مثنوی معنوی,حکایت جالب,حکایت طنز
     عرب صحرانشینی بر شتر دو لنگه، جوال بار کرده و خود بر روی آن نشسته بود. اتفاقا مردی فیلسوف نما و پر حرف که پیاده همراه او شده بود از او پرسید : «وطن تو کجاست ؟» عرب بادیه نشین جواب داد : «بادیه …» فیلسوف نما : «در این دو لنگه جوال […]...
صفحه 1 از 212
مطالب اخیر
مطالب تصادفی
نوشته‌های تازه
پربيننده هاي تفريح24
طراحی گرافیک و کدنویسی پوسته : آریا تم